شمارهٔ ۳۳۱ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد
نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد
مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور
وه کاین چراغ مرده شمع مزار هم شد
از آه سرد بلبل فصل خزان گلشن
دی سرد گشت هر جا، کار بهار هم شد
در عقدهریزی بخت پر دست و پا زدم لیک
کاری نیامد از دست دستم ز کار هم شد
رازی که بود در دل خون گشته همره اشک
آمد برون و صرف جیب و کنار هم شد
خوش داشتیم چندی یاری و روزگاری
برگشت یار چون بخت، و آن روزگار هم شد
ای آنکه گفتی از دوست چونست حال فیّاض
بیچاره در ره او مرد و غبار هم شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از دلتنگی خود برای محبوبش صحبت میکند. او به یاد شبی میافتد که خیال محبوبش آرامش بخش بوده، همانطور که آفتاب روشنایی میافزاید. شاعر احساس میکند بدون محبوبش هیچ چیز نمیتواند او را روشن کند و غم و شادیاش را تنها در سایه او میبیند. با وجود تحمل ملامتها و سختیها، دلش به شکلی درونی تبدیل به آهن شده و این نشاندهنده استحکام و صبوری اوست. در پایان، شاعر از تأثیر عشق و غم بر زندگیاش میگوید که منجر به رشد احساسات و عواطف درونیاش شده است.