نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۲ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد

طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد

ندانم جلوه‌اش را چیست خاصیّت ولی دانم

که هر جا سایهء سروِ قدَش افتاد ، گلشن شد

به عهد شعلة حسنش چنان پروانگی عام است

که مرغع سدره را شاخ گل آتش نشیمن شد

نماند آرایشی بهر نشاط روز وصل از بس

گل چاک گریبان، صرف گلریزان دامن شد

تنک‌تر شد گرم از شیشه دل، از من نبود اما

دلِ از برگ گل نازک‌ترت دانسته آهن شد

نگویم عالمی شد دشمن جانم ولی گویم

که هر جا بود سنگی در کمین شیشة من شد

فروغ تازه‌ای در کلبة تاریک می‌بینم

چراغ بخت من از پرتو روی که روشن شد؟

تو تا بودی، سموم وادیم باد مسیحا بود

تو چون رفتی نسیم گلستانم دود گلخن شد

چنانم زندگانی می‌خلد بی‌روی او فیّاض

که گویی هر سر مو بر تن من نوک سوزن شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق غم و درد شاعر است. او از احساس بی‌کسی و ناامیدی سخن می‌گوید و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند دل او را از غم پر کند. با وجود اینکه زمان زیادی به گوش دادن به داستان‌های غم‌انگیز گذشته است، هنوز هم دلش راضی نشده است. او اشاره می‌کند که با وجود همه تلاش‌ها و مکان‌های مقدسی که برای آرامش روحش رفته، هیچ‌کدام نتوانسته‌اند او را از اندوهش رها کنند. در نهایت، او تأکید می‌کند که غم او فراتر از آن است که بتواند با چیزهای مادی یا معنوی پر شود.