شمارهٔ ۳۳۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند
تو چون نباشی مجلس به بیشه میماند
تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به جاست
که چون نهال شود کنده، ریشه میماند
ستم زیاده ز حد میکنی و پنداری
که ملک دل به تو بیداد پیشه میماند!
از آن به سیر گلستان نمیرود زاهد
که شکل غنچه سراپا به شیشه میماند
دگر به یاد که در کوه کندنی فیّاض؟
که نالة تو به آواز تیشه میماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر از درد و ناامیدی سخن میگوید. شاعر احساس میکند که هیچ تأثیری از مهر و وفا در دنیا باقی نمانده و نام اهل وفا فراموش شده است. او از بیاعتنایی به نالههای دلخوشی ابراز تأسف میکند و به مرگ اشاره میکند که هیچ نشانی از عشق و وابستگی در این دنیا باقی نگذاشته است. همچنین به ناتوانی در دستیابی به آرزوها و آرمانهای خود میپردازد و میگوید که آثار مهربانی و یادگارهای اهل وفا تنها به نام آنها محدود شده و چیزی بیشتر از آن در این دنیا وجود ندارد. در نهایت، احساس سرخوردگی و ناکامی در زندگی و عشق را بیان میکند.