شمارهٔ ۳۳۳ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد
چو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد
کدام شمع کند خانه روشنم بیتو!
مرا که پرتو خورشید دود روزن شد
به منع گریه به چشم تر آستین چه نهم
کنون که راز دلم رو شناس دامن شد
ز بس که سنگ ملامت زدند و تاب آورد
دلِ چو شیشة من رفته رفته آهن شد
چه رشحه از مژه دادی به کشت غم فیّاض؟
که دانه خوشه برآورد و خوشه خرمن شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دلتنگی و longing (آرزو و اشتیاق) عاشقانه است. شاعر بیان میکند که دلش در راه عشق خسته نشده و در این مسیر هیچگونه آرامشی در زندگیاش پیدا نکرده است. او به تلاطم احساسات خود اشاره میکند که حتی با لذتهای زودگذری چون میخوری نیز آرامش ناشی از آن وجود ندارد. شاعر همچنین از آرزوهای ناکام و فریبهای زندگی صحبت میکند و میگوید که همواره دچار حسرت و نقصان بوده است. در نهایت، او بیان میکند که در مواجهه با زیباییهای زندگی، چیزی جز حسرت در دلش افزوده نشده و همچنان در پی عشق و رضایت است.