شمارهٔ ۳۳۶ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند!
چه تهمت است که گویند این به آن ماند!
دل مرا همه در چین زلف او دیدن
چراغ در شب تاریک کی نهان ماند!
مرا غریب وطن کرد و رو به باغ نهاد
که بلبلی نگذارد در آشیان ماند
شبی که وصف رخ او به آب و تاب کنم
چو شمع تا سحرم شعله بر زبان ماند
چو وصف آن لب خندان رقم کنم فیّاض
قلم ز حیرت انگشت بر دهان ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس تنهایی و اندوهی را بیان میکند که به دلیل عدم حضور محبوب ایجاد شده است. شاعر به یأس و ناامیدی اشاره میکند و میگوید که بدون محبوبش زندگی بیمعناست و همه چیز به حال خود رها میشود. آرزوی محبوب در دل شاعر مانند درختی است که ریشههایش کنده شدهاند و تنها درد و ستم از یاد او باقی مانده است. شاعر همچنین به زیباییش اشاره میکند که زاهد (رهبان) به دلیل جذابیت ظاهر گلها، از گلستان دور نمیشود، و در نهایت از صدای محبوبش یاد میکند که انگار صدای تیشه در کوه را به یاد میآورد. در کل، شعر به فقدان عشق و تأثیر عمیق آن بر ابعاد مختلف زندگی میپردازد.