شمارهٔ ۳۷۰ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند
دل خسته را ز شکفتگی تر و تازهتر ز چمن کند
دل غنچه خون شود از حسد سحری که از ره امتحان
به چمن نسیم سحر گهی صفت تو غنچه دهن کند
چه گره که از دل پر گره بگشاید و فتدت به زلف
لب گفتگوی مرا اگر نگه تو گرم سخن کند
تو به هر طرف که به رغم من فکنی خدنگ ستیزه را
همه جا به بال و پر ستم کششی به جانب من کند
ز نزاکت تن نازکت فکند به پیرهن تو خار
به مثل نسیم صبا به دامنت ار چه برگ سمن کند
ز نسیم طرّة حور عین نشود شکفته دماغ او
ز غبار رهگذر تو هر که عبیر جیب کفن کند
دل فیّاض ز غم لب تو چه شد که غوطه به خون زند
که جفای لعل لب تو خون به دل عقیق یمن کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تامل در زیبایی، گذر عمر و عشق میپردازد. شاعر به زیبایی چهرهای که در آینه میبیند اشاره میکند و از گذر زمان و ابدیت لذتهای حقیقی سخن میگوید. او به این موضوع میپردازد که چگونه عشق و محبت باید از تغییرات زمانه در امان بماند، و احساس حسرت و غم آینده را نیز بیان میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت بهرهگیری از لذتهای حال و زندهنگهداشتن محبت اشاره دارد.