شمارهٔ ۳۹۱ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
معاندان که سخن ناشنوده میگویند
نگفته میشنوند و نبوده میگویند
دروغْ لافیِ بیدار طالعان چه بلاست
که فارغند و ز بخت غنوده میگویند
ز لاف مهر خجل نیستند بلهوسان
نکشته تخم، حدیث دروده میگویند
به حرف اهل دل انگشت رد منه زنهار
که این گروه سخن آزموده میگویند
ببزم فخر ز عرض هنر تهیدستان
حدیث سلسله وحرف دوده میگویند
ببزم سینهام این خوش تبسّمانِ نگاه
حدیث جوهرِالماسِ سوده میگویند
ز صاف آینگی طوطیان هندِ خطت
سخن ز زنگ تکلّف ز دوده میگویند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیباییها و احساسات ناشی از دیدار معشوق میپردازد. او به جشن عید و خوشحالی در چمن اشاره میکند و میگوید که اتحاد گل و بلبل در این فضا حس ویژهای به او داده است. شاعر به یادآوری روابط میان خود و معشوق میپردازد و از نامة عمل که در روز قیامت خوانده میشود، سخن میگوید. او در عین حال به قدردانی از خداوند و زیباییهای زندگی اشاره میکند و در نهایت به جمال معشوق خود که به او نظر دارد، اشاره میکند. در این شعر، حس عشق، انتظار و زیبایی به خوبی نمایان است.