نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۸ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز هر لبی که برآمد سخن کلام تو بود

به هر چه گوش فرا داشتم پیام تو بود

اگر به جلوة طاووس، اگر به رفتن کبک

نظر چو نیک فکندم همین خرام تو بود

چنین که خاص تو شد ملک حسن دانستم

که مُهر داغ دل لاله هم به نام تو بود

ز فتنه دوستی آن نگاه شد معلوم

که تیغ هر که به خون گشت در نیام تو بود

ز صاف و دُردِ تو بودیم جمله مست ولی

دماغ هر که رساتر ز دُردِ‌ جام تو بود

اگر به دوزخ هجران اگر در آتش وصل

هر آنچه سوخته‌تر آرزوی خام تو بود

تو محرمانه به جانان من بگو فیّاض

که آنکه دوش فدای تو شد غلام تو بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و چالش‌های عشق و آزادی می‌پردازد. شاعر از ظلم و بی‌عدالتی که بر اسیران می‌رود، سخن می‌گوید و برعکس، خوشحالی ظاهری برخی از مردم را به تصویر می‌کشد. او از خطی سبز صحبت می‌کند که نماد آزادی است و به ارتباط عاطفی میان عاشقان اشاره می‌کند. همچنین به سفر عشق و رنج‌های آن پرداخته و بیان می‌کند که در این دنیا، شادی واقعی به سختی یافت می‌شود. شاعر بر این نکته تأکید دارد که عمر مانند کالایی است که به پایان می‌رسد و در نهایت، به جستجوی روح آزاد و فیاض می‌پردازد.