شمارهٔ ۴۰۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود
غلاف غنچة گل شیشة گلاب شود
به سینه آتش مهر تو شعله زد چندان
که یاد غیر تو گر بگذرد کباب شود
نصیب کس نشود روز روشنی به جهان
اگر ستارة بخت من آفتاب شود
دلم ز جور بتان لذّتی دگر دارد
جفا به دفتر شوقم وفا حساب شود
چو بر زبان گذرد نام تیغ او فیّاض
ز خون مرا دهن زخم دل پرآب شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر میپردازد. شاعر از لطف و رحمت خداوند درخواست میکند تا تلخی زندگیاش به شیرینی تبدیل شود و زهر دلش به آب حیات بدل گردد. او به ضعف و ناتوانی خود اشاره میکند و از آرزوهایی سخن میگوید که به دلش حسرت میآورد. همچنین به زیباییهای طبیعت و گلها نگاه میکند و حسرت میکشد، زیرا نمیتواند از آنها بهرهمند شود. در پایان، به دردهای زندگی و مصائبی که به نظرش در طول عمرش متحمل شده، اشاره میکند و میخواهد که دردسرهایش به محبت و آرامش تبدیل شوند. این شعر به خوبی نمایانگر درد و longing شاعر است.