شمارهٔ ۴۲۳ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید
غبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید
ز کبریای جمال تو چشم اشکفشان را
بر آفتاب گشاییم و ذرّه در نظر آید
به زخم تیر نگاه تو تا به حشر اسیران
نهند مرهم کافور و زهر سوده برآید
خوشا سرایت بیداد عشق کز اثر آن
شکاف چاک گریبان به دامن جگر آید
به زیر منّت تکلیف سرمه چند نشینم
خوش آنکه سر زده گرد رهش به دیده درآید
ز فیض نشو و نما در بهارِ گریة مستان
سزد که سبزة مینای باده تا کمر آید
مکن به چرخ پی نیک و بد مجادله فیّاض
زمان عیش سرآمد زمان غصّه سرآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس انتظار و امیدی اشاره دارد که شاعر در نبود یار محبوبش دارد. شاعر از سفر یار غمگسار خود سخن میگوید و آرزو میکند که او به زودی بازگردد. او به زیبایی بهار و خوشیهای گذشته اشاره میکند که بدون حضور یار کامل نیست. همچنین، شاعر از تمایلی به پاک شدن غبار غم و ناامیدی از دلش صحبت میکند و در نهایت به آرزوی بازگشت آسایش و قرار به دلش اشاره میکند. در کل، شعر به بیان longing و عشق عمیق و امید به وصال میپردازد.