شمارهٔ ۴۲۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چنانم بزم عشرت بیلبش دلگیر میآید
که موج باده در چشمم دم شمشیر میآید
ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم
ولی دانم که بوی خون ازین تقریر میآید
به جرم از طاعتم امّیدواری بیشتر باشد
که از سعی آنچه ناید از تو ای تقصیر میآید
به این تلخی به امیّد تو عمر جاودان خواهم
که میگوید که هرگز عاشق از جان سیر میآید!
زرنگ ناله آثار سرایت میتوان دانست
تو زودآ ای نفس بر لب که قاصد دیر میآید
چه شد امروز اگر غیر از گریبان نیست در دستم
که فردا دست جیب آموزِ دامنگیر میآید
چو احوال دل دیوانه در تحریر میآرم
صریر خامهام چون نالة زنجیر میآید
جوانی کرده ضایع کی به پیری میرسد جایی
که بیایوار کمتر کاری از شبگیر میآید
به خون خوردن بدل شد میل شیر آن طفل را لیکن
هنوزش از لب خونخواره بوی شیر میآید
چنانم روز روشن بیرخ او دشمن جان شد
که میپندارم از روزن به چشمم تیر میآید
به فتراک نگاهش موج خون همنشینان بین
به مهمان رفته پنداری که از نخجیر میآید
توان با بینیازی پوست از گردون بر آوردن
در آن بیشه که این آهوست کمتر شیر میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حسادت و غم ناشی از یاد محبوبش سخن میگوید. او اشاره میکند که در مواجهه با نام و ننگ، لباسش به تنگی میآید و از غم عمیق او ناشی از دلتنگی برای محبوبش، دچار درد و اندوه شده است. شاعر به این فکر میکند که چطور میتواند او را به قتل برساند در حالی که خود او را به جان میخرد و تردید او در این کار را متوجه میشود. همچنین، تلخی روزگار بر او تأثیر گذاشته و شیرینی لب محبوبش را برایش تنگ میکند. در پایان، شاعر به زیبایی چهره محبوبش و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و میگوید که یاد او برایش فیاض و خوشایند است.