شمارهٔ ۴۳۰ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو رشک رخنهگرِ نام و ننگ میآید
قبا ز پیرهن او به تنگ میآید
به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندم
که پای تیشه در آنجا به سنگ میآید
مرا چنین که به جان باختن شتابی هست
چرا به قتل من او را درنگ میآید!
چه غم ز تلخی ایّام غم مرا که مدام
شکر ز مصر لبت تنگ تنگ میآید
دلم ز یاد رخ او شکفته شد فیّاض
ز عکس بر رخ آیینه رنگ میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع وفاداری و ناامیدی در عشق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که وفاداری واقعی از افراد بدخلق و غیر قابل اعتماد برنمیآید و هرچند در زندگی زیباییها و خوشیها وجود دارد، اما او در قفس خود از آنها بیخبر است. او به ناامیدیهایش در عشق و رابطهها اشاره میکند و میگوید که بر خلاف انتظارش، از دوستانش وفاداری نمیبیند و حتی کارهای خوب از آنها نمیآید. در نهایت، شاعر میگوید که عشق و احساسات عمیق او به گونهای است که باوجود درد و رنجی که متحمل میشود، توانایی فراموش کردن آن را ندارد.