شمارهٔ ۴۳۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید
گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید
تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد
جانب هر کس که چشم مست او مستانه دید
تا نمیسوزی تمامی کی تلافی میشود
این همه گرمی که امشب شمع از پروانه دید
چشم او بیگانه است اما نگاهش آشناست
آشنایی میتوان از مردم بیگانه دید
بادة شوق تو نه فیّاض را بیتاب داشت
هر که لب تر کرد ازین می خویش را دیوانه دید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت عمیق نسبت به معشوق است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید هر کس که به او عشق ورزد، در دل خود گلی دارد. همچنین بیان میکند که در غیاب معشوق، زیباییهای دیگر به چشم نمیآید و عشق او تنها در دل آدمی وجود دارد. شاعر تأکید میکند که همه چیز در حضور معشوق رنگ و بویی متفاوت دارد و در غیاب او، حتی بهشت هم حس آتش و دوزخ را القا میکند. در نهایت، با اشاره به لطافت معشوق، از دیگران میخواهد که در عشق ورزیدن، خود را فراموش کنند و تنها به وصال او بیندیشند.