شمارهٔ ۴۶۷ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس
من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس
من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس
مردم من ای فریادرس، فریادرس، فریادرس
در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیه
در دیده میغلتد نگه در سینه میپیچد نفس
کس خود نمیداند کیم حیران چنین بهر چیم
من آنکه بودم خودنیم، چون من مبادا هیچکس
من رهرویام ناتوان واماندهای از کاروان
افتاده دور از همرهان، گم کرده آواز جرس
آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریز
بسته است بر من در گریز این راه پیش آن راهِ پس
در وادی عشق و جنون در من نمیگیرد فسون
از خانه کی آید برون، ترسد اگر دزد از عسس!
هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بینوا
با کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس
از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو می
کشتی تو ما را، تا به کی! فیّاض بس فیّاض بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و مشکلاتی است که در این مسیر وجود دارد. شاعر از مخاطب میخواهد که در این دنیای پر از پیچیدگی و ناپسند، بداندیشی نکند و از خطرات دوری جوید. او تاکید میکند که عشق را نباید بیملاحظه و بیدقت پذیرفت و باید در انتخاب و قضاوت خود هوشیار باشد. همچنین، شاعر به دل و احساسات اشاره میکند و میگوید که نباید بهراحتی از سختیها فرار کرد و باید مقاوم باشد. در نهایت، او به تفاوتهای انسانها و موجودات دیگر اشاره میکند و میگوید که در این دنیای سخت، بیپناهی و آسیبپذیری جایی ندارد.