شمارهٔ ۴۹۶ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع
بس که میسوزد در آتش رشتة جانم چو شمع
چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم تمام
آتش از کس عاریت کردن نمیدانم چو شمع
در من از اعجاز عشقت جمع شد شادی و غم
در لباس گریه عمری شد که خندانم چو شمع
بس که گرم گریه گشتم در شب هجران تو
در گرفت از اشک من هر تار مژگانم چو شمع
مردِ جمعیّت نیم فیّاض تا کی روزگار
بهر آسایش کند هر دم پریشانم چو شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ غم و عشق است و به توصیف حال و هوای عاشق میپردازد. شاعر از بادهٔ صاف و شعلهٔ شمع صحبت میکند و میگوید که عشقش چنان گرم و پرشور است که حتی از درد جدایی، لذت میبرد. او به زیبایی و روشنی چهرهٔ معشوقش اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند از عشقش کم کند. در این شعر، بازی با واژهها و تشبیههای زیبا به وضوح احساسات عمیق عشق و عاشقی را نشان میدهد. شاعر همچنین به مضامین دلشکستگی و غم ناشی از دوری از محبوب اشاره میکند و تأکید دارد که حسرت و عاشقی را تنها در دل خود میپروراند.