شمارهٔ ۴۹۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ
بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود
امشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ
در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدم
طفل اشک از غیرت من میخورد خون فراغ
اخترم از پردة نه آسمان تابد چنان
کز ته فانوسِ پیراهن فروزان شمع داغ
راه گم میکرد بوی پیرهن از اضطراب
جذبة یعقوبش از خود گر نمیدادی سراغ
تا فروغ چهرهاش افکند پرتو در چمن
میتوان کردن تماشای گل از دیوار باغ
گل ز خندیدن دهن ننهاد بر هم بسکه بود
از نوازشهای دیروز تو امشب تر دماغ
لوح عاشق ساده میباید، بلی زیبنده نیست
لالههای داغ را جز سینة بیکینه راغ
غیر را دعویّ همچشمیّ فیّاض ابلهی است
اوج عنقا از کجا و جلوة پرواز زاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت زلف معشوق میپردازد و تأثیر آن بر دل عاشق را بیان میکند. شاعر به طور استعاری از زلف معشوق به عنوان وسیلهای برای پریشانی دل و تسخیر آن یاد میکند. او با اشاره به اینکه چگونه زلف زیبای معشوق، دلها را به آتش میکشاند و حسرت و شوق را در دل عاشق ایجاد میکند، نشان میدهد که زلف معشوق نه تنها زیباست بلکه قدرتی همچون زنجیر بر دلهای عاشق دارد. در نهایت، شاعر نگرانی خود را از اینکه آیا در این عشق چارهای برای خود خواهد یافت یا نه، ابراز میکند و به جنبههای پر درد و شعف عشق اشاره میکند.