نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۴ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم

چه سان به سیر روم روی لاله‌زار ندارم

لب هوس چه گشایم به آب چشمة حیوان!

اجازت از دم شمشیر آبدار ندارم

رسید دست و گریبان، بهار و سبزه برآمد

خوشم که خاطر جمعی درین بهار ندارم

نفس ز ناله تهی گشت و دیده پر ز سرشکم

پیاده‌ای بدوانم اگر سوار ندارم

کجاست سایة سنگی، کجاست بوتة خاری

که من ز خونِ دل و دیده یادگار ندارم!

امید لطف و تمنّای رحم و چشم مروّت

به کی حسرتت ای بیوفا چه کار ندارم!

گرفت گرد سوار غمم جهان و چه حاصل

که کارْ دیده سواری درین غبار ندارم

نظر به هیچ ندارم، حذر ز هیچ نگیرم

چه اعتبار ازین به که اعتبار ندارم

شکار آهوی فرصت غنیمت است چه سازم

که من تهیّة انداز این شکار ندارم

به سر اگر گل دولت نزد رسایی بختم

همین بس است که در سینه خار خار ندارم

درین ستمکده فیّاض از چه خوش ننشینم

چه بی‌تعلقی‌یی من درین دیار ندارم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق و تنهایی می‌پردازد. شاعر از سال‌ها بی‌خانمانی در کوی بلا صحبت می‌کند و علی‌رغم داشتن گنجی در دل، آن را ویرانه می‌داند. او به ننگ سوختن در آتش عشق دیگران اشاره می‌کند و اشاره می‌کند که دیگر به افسانه‌ها گوش نمی‌دهد. شاعر و یارانش در خرابات و در جستجوی عشق هستند و در عوض مال و ثروت، فقط دل دیوانه‌ای دارند. به حسرت به لعل لب پیمانه و یاد دوست اشاره کرده و می‌گوید که در تمام این دردها، تنها آمالشان یاد حبیب است. در نهایت، او از فقدان امکانات و ابزار دست‌یابی به آرامش و خوشبختی در سفر آخرت خود صحبت کرده، و باز هم به زندگی رندانه‌اش اشاره می‌کند. غزل حسرت و فقدان را به زیبایی ابراز می‌کند.