نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۳ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم

نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم

بر در دولت سرای یأس رفتم شب به عجز

باز می‌شد تا در فیض سحر من در زدم

زخم‌های دل به این بی‌طاقتی چون به شود!

من که در هر بخیه صد ره سینه بر خنجر زدم

عشقبازان مستی از یاد می گلگون کنند

تا شفق را رنگ بر رخ بود من ساغر زدم

نه فریب دیر برد از ره نه فیض کعبه‌ام

هر کسی آنجا دری زد من در دیگر زدم

نیست آشوب قیامت هم نبرد شور عشق

من تن تنها مکرّر بر صف محشر زدم

تا شدم پروانة آن شعلة اسباب‌سوز

اول آتش گشتم و در مشت بال و پر زدم

حسرت لعل توام لب تشنگی را آب داد

یاد آن لب کردم و پیمانه در کوثر زدم

نیست فیّاض اندرین ره فکر آسایش حرام

من به جای تکیه پشت پای بر بستر زدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی صحبت می‌کند. او با شوق و اشتیاقی که دارد، به سوی محبوبش می‌رود و به نوعی به اوج پرواز می‌رسد. احساسات عمیقش شامل درد و اضطراب است که از تلاطم درونش نشأت می‌گیرد. او در بزم دوستان، به خاطر آتش شوقش بی‌ساز و بی‌برگ است. اگرچه با غم و مشکلات فراوان روبروست، اما از این شرایط ناامید نشده و تلاش می‌کند تا به سوی شیراز، جایی که محبوبش در آن است، حرکت کند. شاعر به شکلی زیبا و بی‌نظیر، درگیری‌های درونی و سفرش به سوی عشق را به تصویر می‌کشد.