شمارهٔ ۵۶۴ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم
به جلوهگاه خزان طرح صد بهار کشم
به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشق
نهشت گریه که خمیازه بر بهار کشم
سواد خوان خط سبز میتواند شد
به چشم زاهد اگر سرمه زین غبار کشم
به دست وعده مده اختیار قتل مرا
کهنیست طاقت آنم که انتظار کشم
دعا ز صید اجابت چه طرف بربندد
به نالهای که من از سینة فگار کشم
کرشمه سنجی داغم بهار صد چمنست
چه لازمست که حسرت به لالهزار کشم
به این حیات چرا باید از اجل ترسید
چه باده روز کشیدم که شب خمار کشم!
تمام شوقم و در غیرتم نمیگنجد
که آرزوی ترا تنگ در کنار کشم
عروج جلوة بیاعتباریم کافیست
دگر ز چرخ چرا ناز اعتبار کشم!
کنون که خونی صد فرصتم نمیدانم
که انتقام چه حسرت ز روزگار کشم!
تموّج نفسم دام عندلیبانست
به نیم ناله که از جان بیقرار کشم
چنان تزلزل عشق اختیارم از کف برد
که نالهای نتوانم به اختیار کشم
بس است قوت پروازم آنقدر فیّاض
که خویش را به سر راه آن سوار کشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و سرگشتگی شاعر است. او از شوق و حسرتی که در آغوش محبوب دارد صحبت میکند و به این اشاره دارد که در یاد محبوب گم شده و از فراموشی میترسد. شاعر با بیخود شدن از عشق و شوری که در دل دارد، بیان میکند که هیچکس نمیتواند حس و حال او را درک کند. با ذکر نازکیهای چشم محبوب، او به این نکته اشاره دارد که هر کلمه و نگاه محبوبش برایش اهمیت زیادی دارد. در نهایت، شاعر از لذت و تاثیر عمیق لحظات عاشقانهاش سخن میگوید و میگوید که او هنوز تحت تاثیر نخستین بادهای است که از نگاه محبوبش نوشیده است.