شمارهٔ ۶۷۶ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه
آب از جو میخور و لب بر لب دریا منه
گر دل سنگین نداری در درون مجنون مشو
گر نباشی کوه پا در دامن صحرا منه
گر نبینی آتشی در خود به خاک ما میا
تا نگردی شمع، پایی بر مزار ما منه
فکر فردا گرچه امروزت نباید کرد لیک
آنچه امروزست در کار از پی فردا منه
جز پشیمانی ندارد جنس دنیا قیمتی
داری ار فیّاض عقلی پا درین سودا منه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان احساسی عمیق و دردناک میپردازد. او در شب گذشته با معشوق خود به گفتوگو پرداخته و از دردی که در دل و جانش احساس میکند سخن میگوید. حسرت و شعلههای عشق و امید در دل او شعلهور است، بهطوریکه از هر گفتار و نگاهی معشوق، آتش عشق و درد درونش تشدید میشود. شاعر به نوعی ضعف و زبونی در برابر عشق اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در لحظات بیاعتنایی معشوق، او هنوز هم در حال سوختن و رنج کشیدن است. غم و سوختن در دل شاعر به وضوح بیان شده و در نهایت به ناتوانی و آسیبپذیری عشق میرسد.