شمارهٔ ۹۱ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب
عمر جاویدست میگردد کسی را کم نصیب
تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کرد
حسن رسوا گشت چون شد عشق را محرم نصیب
عشرت این گلستان وقف که شد یارب که شد
غنچه را قسمت ملال و لاله را ماتم نصیب!
عمر باقی بود و روز تیره تا پیری کشید
شد شب عمر مرا آخر صباحی هم نصیب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف واقعیتهای تلخی میپردازد که به رغم زحمتها و تلاشها، به صورت ناخوشایندی در زندگیاش رخ میدهد. او از ناکامی در عشق و دوری از خوشبختیها سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی کافران نیز ممکن است به ایمان برسند، در حالی که او از درد و رنج خود در عشق رنج میبرد. شاعر به جستجوی درمان دردهایش در «دارالشفای یأس» اشاره میکند و به این فکر میاندیشد که شاید اگر در گلزار وصال بود، زخم دلش التیام مییافت. او از نیکبختیها و بدبختیهایی که بخت او به ارمغان آورده، گلایه دارد و به سرنوشت کسانی که نام و ننگ را ترک کردهاند، اشاره میکند. در نهایت، شاعر از آرزو میکند که به اصفهان برود و از جمال یاری که در خیال خود دارد بهرهمند شود.