نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت

رشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت

حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ کرد

پرتو شمع تو این پروانه را هم پر بسوخت

بسکه با یاد لبت لب‌های خود را می‌مکید

آب حسرت در دهان چشمة کوثر بسوخت

یارب این آتش که بر ما زد که بعد از سوختن

گرمی خاکستر ما پهلوی اخگر بسوخت!

داشت چشم آینه خورشید بر خاکسترم

غیرت عشق تو زانم مشت خاکستر بسوخت

در ته پیراهن خاکستر خود داشتیم

آنقدر آتش که دل تا دامن محشر بسوخت

شب که بی‌فیّاض در بزم تو ساغر می‌زدیم

شیشه از تب‌خالة حسرت لب ساغر بسوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر، از درد و غم ناشی از جدایی معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که دلش به خاطر فرقت معشوق مانند چراغی خاموش شده و از شدت غم و اندوهش می‌سوزد. با اشاره به احساسات عاشقانه، شاعر می‌گوید که جانانش به خاطر عشقش، در میانه شب تا صبح مانند شمع می‌سوزد. همچنین، زیبایی و لطافت معشوق را با گل‌ها و شبنم‌ها مقایسه می‌کند و در نهایت احساس می‌کند که عشق فیاض و واقعی است، اما خود او به شدت از نبودن معشوق رنج می‌برد.