نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۸ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جمال یار که پیوسته بی‌قرار خود است

چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است

همیشه واله نقش و نگار خویشتن است

مدام شیفتهٔ زلف تابدار خود است

هم اوست آینه، هم شاهد است و هم مشهود

به زیر زلف و خط و خال، پرده‌دار خود است

هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب

به راه خویش نشسته، در انتظار خود است

برای خود بود و عندلیب گلشن خود

هوای کس نکند، سبزه و بهار خود است

به کام کس نشود هرگز آن‌که خود کام است

به حال غیر نپردازد، آن‌که یار خود است

بگوی فیض سخن‌ها، که کس نمی‌فهمد

به قدر دانش خود، هر کسی به کار خود است

مدام خون جگر می‌خورد ز پهلوی خود

چو لاله این دل سرگشته داغدار خود است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره جمال و وجود معشوق است که نشان‌دهنده وابستگی و عشق عمیق شاعر به اوست. شاعر بیان می‌کند که معشوق همیشه در حال زیبایی و جذابیت است و او همواره به او دل بسته است. معشوق هم خودش آینه‌ای برای نمایش خود و هم شاهد و مشهودی از عشق شاعر به حساب می‌آید. همچنین، شاعر اشاره می‌کند که هیچ چیزی برای او به‌اندازه معشوق اهمیت ندارد و او همیشه در انتظار اوست. در نهایت، شاعر از درد و رنج عشق می‌گوید و این‌که دلش به خاطر معشوق داغدار است، مانند لاله‌ای که با داغ خود جوانه زده است.