غزل شمارهٔ ۱۰۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چراغ کلبه عاشق خیال دلدار است
سری که عشق درونیست خانه تار است
هزار خرمن شادی به نیم جو نخرد
بجان دلی که غم عشق را خریدار است
بعشق زنده بود هر چه هست در عالم
جهان نئیست درو جان عشق درکار است
چو همتی طلبی از جناب عشق طلب
که هر دو کون جنودند و عشق سردار است
حوالی دل عاشق نه بگذرد غفلت
که عشق بر سر او پاسبان بیدار است
رسد چو شادی بیجا براندش شه عشق
سپاه غم چو کند زور عشق غمخوار است
اگر زپای درائیم عشق گیرد دست
اگر خطای برائیم عشق ستار است
تو و حماقت و انکارحرف هر یاری
من و معارف این کار جمله در کار است
تو ای فلان و ریاست که هر کس و کاری
مرا بخاک ره او بشمرند بسیار است
فکندگی بتو دشوار و بر من آسانست
قلندری بمن آسان و برتو دشوار است
کسی که راه ندارد بچارهٔ دردش
زبهر چاره دگر چاره ایش ناچار است
زاختیار کم از اضطرار آزاد است
چوفیض هر که بفرمان عشق قهار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حالتهای آن صحبت میکند. شاعر به زیبایی عشق را توصیف میکند و بیان میکند که عشق میتواند نور زندگی باشد، حتی در تاریکیهای درونی. عشق، به عنوان یک نیروی قدرتمند، میتواند غم را تسکین دهد و شادی بیاورد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که دستیابی به عشق نیازمند همت و تلاش است و غفلت در این مسیر جایی ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق، حتی در شرایط سخت، میتواند مایه نجات و آرامش باشد و راهی برای حل مشکلات فراهم کند.