غزل شمارهٔ ۱۳۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
خواهش من دگر و آنچه تو خواهی دگرست
نخل امید مرا غیرت تو تیشه شدست
هر نهالی که خیال قد و بالای تو گشت
ریشهٔ شد بدل اکنون همه دل ریشه شدست
دم بدم در دلم از غصه نهالی کارم
از درخت غم تو باغ دلم بیشه شدست
بیش ازین تاب جفای تو ندارم جانا
بس که بگداخت سراپای دلم شیشه شدست
متصل میکندش تا که در آرد از پای
غم هجران تو بنیاد مرا تیشه شدست
ناله ام مطرب و خون باده و چشمم ساغر
یادتو ساقی این بزم و دلم شیشه شدست
گل سرخست رخت یاشده از می گلگون
زعفرانیست رخم یا گل کافیشه شدست
بس که در حسن سراپای تو اندیشه نمود
پای تا سر دل حیرت زده اندیشه شدست
فیض هر روز بنظم غزلی پردازد
سفتن گوهر معنیش مگر پیشه شدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عواطف عمیق خود نسبت به غم و عشق سخن میگوید. او میگوید که تمام وجودش تحت تأثیر غم عشق قرار گرفته و تلاشش مانند تیشهای بر کوهی است. احساسات او به قدری شدید است که دیگر نمیتواند به خواستههای خود فکر کند و نخل امیدش با غم و حسادت معشوق شکسته شده است. همچنین، او از دردهای ناشی از جدایی و غم عشق میگوید و به تصویر کشیده که دلش پر از غم و حسرت است. در نهایت، شاعر به مضامین زیبایی و جذابیت معشوق نیز اشاره میکند و نشان میدهد که افکارش از زیباییهای او پر شده است.