غزل شمارهٔ ۱۴۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
در صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست
آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست
نغز درین نه طبق نیست به جز عشق حق
هر چه به جز عشق او نیست به جز پوست پوست
قدسهی قامتان زان چمن آراست راست
روی پری پیکران زان گل رو روست روست
عشق مرا پیشه شد در رک و در ریشه شد
نیست منی در میان من نه منم اوست اوست
مهر رخ دوست را سینه من جاست جاست
بر سرخاک رهش دیده من جوست جوست
چون رخ مه طلعتان جان من افروختند
چون کمر دلبران این تن من موست موست
اوست همه عز و نازما همه دل و نیاز
خواری ما بهر ما عزت ما زوست زوست
او همه احسان وجود ما همه جرم و جحود
اوست چنان ما چنین کس چکند خوست خوست
بوی خدا میوزد از نفس اهل دل
نیست سخن شعرفیض عطر از آن بوست بوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به عشق و دوستی اشاره دارد و پیام آن این است که در وجود انسان تنها درد و غم، عشق به دوست است. شاعر بیان میکند که عشق به حق و دوست، اساس وجود اوست و همه چیز دیگر مانند پوست آن عشق است. او به زیباییهایی که از دوست سرچشمه میگیرد اشاره کرده و عشق را به عنوان مهمترین جنبه زندگی خود معرفی میکند. همچنین بیان میکند که وجود او و عشقش به دوست یکپارچه و ناگسستنی است و همه خوبیها و نیکیها از او ناشی میشود. بهطور کلی، موضوع اصلی شعر عشق و وجود الهی در عشق و محبت است.