غزل شمارهٔ ۱۴۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
جان باستقبالش آمد آنکه جان ماوای اوست
مژدگانی ده قدومش را که اینک میرسد
آنکه جان مست شراب عشق روح افزای اوست
اینک آمد تا که در جان و دل من جا کند
آنکه هم جان جای او پیوست هم دل جای اوست
اینک آمد آنکه هر جا سرو قدی ماهروی
هر چه دارد از نکوئی جمله از بالای اوست
اینک آمد آنکه جانرا مست چشم مست کرد
آنکه دلها خسته مژگان بی پروای اوست
اینک آمد تا نوازد خاطر هر خستهٔ
کو دلش صفرای او در سرش سودای اوست
اینک آمد تا بریزد جام می در جان و دل
آنکه در سرها خمار از ساغر و مبنای اوست
اینک آمد ساقی راواق صهبای الست
آنکه هر جا مستی ازنشأه صهبای اوست
در دل هر عاشقی تابی زمهر روی او
در سر هر بیدلی شوری ز استغنای اوست
نالهای زار ما بر بوی گلزار ویست
داغهای سینهٔ ما سایهٔ گلهای اوست
خیز و استقبال کن بس جان و دل درپای ریز
آنکه را جان و دل و تن منزل و ماوای اوست
فیض خامش کن که نتوانی زوصفش دم مزن
آنچه گفتی هم کفی از موجه دریای اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره آمدن معشوقی است که جان و دل عاشق را به خود جذب میکند. شاعر با شور و شوق از رسیدن این معشوق سخن میگوید و برکات و زیباییهای او را توصیف میکند. او به واژههایی چون "عشق"، "خمار"، و "مستی" اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه معشوق میتواند آرامش و شادی را به دلهای خسته بیاورد. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که این لحظهی فرخنده را جشن بگیرند و به شکرانهی وجود این معشوق، سر بر آستان او بگذارند.