غزل شمارهٔ ۱۵۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سرکرده ایم پا بره جستجوی دوست
کو رهبری که راه نماید بکوی دوست
از بی نشان نشان ندهد غیر بی نشان
خود بی نشان شویم پی جستجوی دوست
با پای او مگر بسپاریم راه او
ورنه بخویشتن نتوان شد بکوی دوست
هر چند میرویم بجائی نمیرسیم
کو جذبه عنایتی از لطف خوی دوست
بوئی زکوی دوست گر آید بسوی ما
در یکنفس زخویش توان شد بسوی دوست
چل سال راه رفتی و در گام اولی
ای فیض هیچ شرم نداری زروی دوست
تا چند مست باشی تو از باده هوس
یکجرعه هم بنوش زجام و سبوی دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی دوست و رهبری میپردازد که راهنمای او باشد. او بیان میکند که باید به دنبال نشانهای از دوست باشد و خود را از بینشان بودن نجات دهد. شاعر معتقد است که تنها با پیروی از پای دوست میتوان به مقصد رسید و بدون او به هیچجا نخواهیم رسید. او همچنین اشاره میکند که با وجود سالها تلاش، هنوز به جایی نرسیده است و این نشان دهنده نیاز به عنایت و لطف دوست است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که باید از باده هوس دوری کند و جرعهای از عشق و معرفت دوست بنوشد.