نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ما را با دوست آشنائیست

از دل روش روشنائیست

در صورت اگر چه بس حقیریم

ما را بر دو کون پادشاهیست

آنکس که ز شهر ماست داند

کاین گوهر قیمتی کجائیست

ما را نتوان خرید ارزان

درّ صدف بلا بهائیست

این گوهر شب چراغ درویش

از مخزن خاص کبریائیست

بر ما دو جهان برند حسرت

این عشق عنایت خدائیست

گر پادشهی کنیم شاید

ما را بر او ره گدائیست

این فیض که حق بفیض بخشد

بر جان شکسته مومیائیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دوستی سخن می‌گوید که از دل و روشنایی روح سرچشمه می‌گیرد. او به ارزش و جایگاه خود اشاره می‌کند و می‌گوید هرچند از نظر ظاهری ممکن است ناتوان به نظر برسند، اما در عمق وجودشان پادشاهی و قدرت نهفته است. شاعر به ارزش حقیقی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌توانند به راحتی خریداری شوند، زیرا همچون گوهر گرانبهایی در صدف بلا هستند. او همچنین به عشق الهی و عنایت خداوند اشاره می‌کند که روح را جلا می‌دهد. عشق آن‌ها چنان شگرف است که دو جهان را به حسرت می‌اندازد و حتی اگر پادشاهی کنند، در نهایت به گدایی در برابر عشق الهی می‌پردازند. این فیض الهی به جان تَرَک‌خورده آنان زندگی و آرامش می‌بخشد.