غزل شمارهٔ ۱۶۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از دل مقصود عشق بازیست
تا ظن نبری که عشق بازیست
گر غرقه بخون دیده باشد
پیراهن عاشقان نمازیست
یک مصلحت از جفای خوبان
رفتن بحقیقی از مجازیست
بر وجه مجاز جلوهٔ حسن
تعلیم طریق عشق بازیست
ورزیدن بندگیست مطلوب
گر عشق حقیقی از مجازیست
ناکامی عاشقان بود کام
ناسازی عشق کارسازیست
بیماری عشق تندرستی است
پستی در عشق سرفرازیست
سرمایهٔ عاشقان نیازست
پیرایهٔ حسن بی نیازیست
هر کس سخنی که داشت طی شد
افسانهٔ ما بدین درازیست
جان بر سر عشق شاهدان نه
ای فیض شهید عشق غازیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق و پیچیدگی عشق و چگونگی آن میپردازد. شاعر به بیان این نکته میپردازد که عشق یک فرایند پیچیده و زیباست و نباید آن را سطحی یا بازیچه دانست. او اشاره میکند که عشق حقیقی میتواند در میان دردها و چالشها معنا پیدا کند و از آنها به عنوان دروسی برای عاشقان یاد میکند. عشق در اینجا همچون بیماری است که به تندرستی میانجامد و پستی و بلندیهای آن، سرچشمه سرفرازی محسوب میشود. در نهایت، شاعر عشق را به منزلهای وطور براستی عمیق و ارزشمند معرفی میکند که نیاز و عشق به معشوق را به تصویر میکشد.