نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چون توان بود در آنجای که آسایش نیست

یا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست

چه دهی دل بسرائی که دل از وی بکند

یا نهی رخت بدان خانه که آسایش نیست

هر که او عاقبت اندیش بود دل ننهد

در مقامی که بقا را ره گنجایش نیست

نعمت دینی دون هیچ نگیرد دستت

بعبث دست میالا که جز آلایش نیست

مال و جاهی که بر آن روز بروز افزائی

کاهش جان بود آن مایهٔ افزایش نیست

خویشتن را بفسون و حیل آراسته است

نخری عشوهٔ دنیا که جز آرایش نیست

هر که را زینت این زال دل از جا ببرد

خون رود از نظر و فرصت پالایش نیست

دست مشاطه نیارد رخ دنیا آراست

زال بد منظر دون قابل آرایش نیست

هست زندان خردمند و بهشت نادان

نزد ارباب بصر قابل آسایش نیست

هر چه در دین کندت سود بجا آور زود

ور زیانست بمان حاجت فرمایش نیست

طاعت حق کن و بگذر ز شمار طاعت

ره مپیما و برو فرصت پیمایش نیست

منشین شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش

فیض ازین مرحله کاین منزل آسایش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعرانه به بیان بی‌اساس بودن آسایش در زندگی و دنیا می‌پردازد. شاعر از موقعیت‌هایی می‌گوید که در آن‌ها هیچ آرامشی وجود ندارد و تأکید می‌کند که هر کسی باید به عواقب و پایانی که برای خودش دارد، توجه کند. او به عدم ثبات و ریسک‌های دنیوی اشاره می‌کند و به این نکته می‌رسد که ثروت و جاه هرگز نمی‌توانند موجب سعادت واقعی شوند. در نهایت، شاعر مردم را به عبادت و رعایت دین دعوت می‌کند و هشدار می‌دهد که دلبستگی به دنیا فایده‌ای ندارد و باید از فرصت‌ها بهره‌برداری کرد، چرا که این دنیا هیچگاه محل آرامش نخواهد بود.