نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۷ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

من کجا جان برم زدست غمت

وه که با من چه میکند ستمت

بغمت جان دهم که در محشر

باشم از خیل گشتگان غمت

چون شوم خاک در ره تو فتم

تا قیامت سر من و قدمت

غمزه ات گه ستم کند بر من

داد من گاه خواهد از ستمت

ستمت هر چه میکند کرمست

حاشا لله چها کند کرمت

ستمی دم بدم کرامت کن

ای کرمها خجل بر ستمت

سخن عشق چون تو بسی فیض

لوح سوزد ز آتش قلمت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق درد و غم عاشق نسبت به معشوق است. شاعر از ستم معشوق شکایت می‌کند و به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه این ستم بر جان او تاثیر می‌گذارد. او می‌گوید که حتی در محشر، با تحمل غم معشوق، در جمع گمشدگان غم او خواهد بود. شاعر احساس می‌کند که اگر روزی به خاک تبدیل شود، باز هم در مسیر معشوق خواهد بود و از غم و ستم او گریزی ندارد. در نهایت، شاعر به عشق و کرامت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که کلمات عشق به اندازه‌ آنچنان قدرتی دارند که می‌توانند لوح وجود را بسوزانند.