نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

جمال تو عرصاتست و قامت تو قیامت

بجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت

وصال تست بهشت و فراق تست جهنم

وصال تست غنیمت فراق تست غرامت

وصال تست سعادت فراق تست شقاوت

وصال تست سلامت فراق تست سآمت

دمی زعمر که آن بی لقای تو گذرانم

تدارکش نتوانم نمود تا بقیامت

ترا چه کم که مرا نیست تاب دیدن رویت

زعجز شب پرهٔ آفتاب را چه ملامت

ترا چه غم که بمیرد هزار همچو من از غم

مراست غم که مبادا ترا کنند ملامت

زمرگ باک ندارم در آن غمی که نشیند

بخاکم ار گذری بر دلت غبار ندامت

کرامتیست کسی را که میرد از غم عشقی

چو غم غم تو بود میشود مزید کرامت

اگر بلطف نوازی و گر بقهر گدازی

نکوست هر چه بمن میکنی سریق سلامت

شب فراق غمت لطفها که با دل من کرد

حساب آن نتوان کرد تا بروز قیامت

خدنگ غمزهٔ پی در پی تو روز وصالست

تمام راحت دل شد چه معجز است و کرامت

بمیر در غم او فیض تا که جان بری از مرگ

بباز در قدمش تا که سر بری بسلامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و عظمت عشق می‌پردازد. شاعر جمال معشوق را قیامت و وصال او را بهشت می‌داند، در حالی که فراق او را جهنم و سختی‌های زندگی توصیف می‌کند. او تاکید می‌کند که عمر بدون دیدن معشوق بی‌فایده است و حتی اگر هزاران نفر از عشق بمیرند، معشوق نباید دچار ملامت شود. شاعر به آرامش و لذت‌هایی که عشق به او می‌دهد اشاره کرده و معتقد است که غم عشق معشوق، خود نوعی کرامت است. او می‌خواهد بمیرد تا از داغ عشق رهایی یابد و در پایان، با تأکید بر اهمیت وصال، از مشکلات و غم‌ها به عنوان راهی برای نزدیکی به معشوق یاد می‌کند.