غزل شمارهٔ ۳۹۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
؟عشق توبه شکستیم تا دگر چه شود
دلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود
شدیم باز گرفتار دانهٔ خالی
ز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود
بیک نگاه که کردی ز خویشتن رفتم
ز چشم مست تو مستیم تا دگر چه شود
گرفته ساغر می ترک زاهدی کردیم
شراب خانه نشستیم تا دگر چه شود
عنان به مستی دادیم تا چه پیش آید
ز هوشیاری رستیم تا دگر چه شود
فکنده سبحه ز دست در هوای مغبچکان
بسو منات نشستیم تا دگر چه شود
برای آنکه مگر با خدای پیوندیم
ز هر دو کون گسستیم تا دگر چه شود
نبود غیر دلی فیض را و آنرا هم
بشست زلف تو بستیم تا دگر چه شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و توبه و تجربههای انسانی است. شاعر از شکست در توبه و ادامهٔ راهی که به عشق میانجامد صحبت میکند. او به عزم خود در بستن دل به وعدههای محبوب اشاره میکند و همچنین از گرفتار شدن دوباره در وسوسهها و شوقهای دنیا میگوید. با نگاه محبوب، خود را گم کرده و به مستی روی میآورد. درگیر لذتهای دنیوی و مینوشی میشود، و نهایتاً از هوشیاری و زهد فاصله میگیرد. شاعر میگوید که برای نزدیکی به خدا، از هر دو دنیا میگسلد و به محبت محبوب توجه میکند. در نهایت، عشق و زیبایی محبوب را به عنوان تنها راه نجات و فیض در نظر میگیرد.