غزل شمارهٔ ۴۱۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شکر تو چسان کنم که شاید
از جز تو ثنای تو نیاید
گر هم نکنم ثنا چه گویم
نطقم بچه کار دیگر آید
آن لب که ثنای تو نگوید
آخر بچه خوشدلی گشاید
آندست که دامنت نگیرد
از بهر چه زاستین برآید
آن پای که در رهت نپوید
سر که رود و بر که آید
آن سر که هوای تو ندارد
بر تن بکدام امید باید
آندل که درو محبتت نیست
در سینه چو نغمه میسراید
آن جان که ز تو نشان ندارد
حقا که بجای تن نشاید
آن دیده که دیده روی خوبت
بر غیر چگونه میگشاید
آن گوش که نام تو شنیده
چون حرف دگر در آن درآید
از فیض تو پای تا سر فیض
هر لحظه محبتی فزاید
آنم که سراسر وجودم
پیوسته بحمد تو سراید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و ارادت خود به محبوب سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او بر تمام وجودش تاثیر گذاشته است. او ابراز میکند که هر چیزی که به غیر از محبوبش باشد، بیمعنا و بیارزش است. او از زبان و دل خود میگوید که تنها به یاد محبوبش میزند و اگر این احساس نباشد، زندگی بیفایده به نظر میرسد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که وجودش پر از محبت و شکرگزاری به محبوب است و همیشه در حال ستایش اوست.