غزل شمارهٔ ۴۲۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت موسم غم فصل وصل یار رسید
نوای دلکش بلبل به نوبهار رسید
سحاب خرمی آبی بر وی کار آورد
نوید عیش بفریاد روزگار رسید
شگفته شد گل سوری فلک بهوش آمد
بیار می بملک مستی هزار رسید
صبا پیام وصالی ز کوی یار آورد
شفا بخسته قراری به بیقرار رسید
قرار گیر دلا مایهٔ قرار آمد
کنار باز کن ای جان که آن نگار رسید
شب فراق به صبح وصال انجامید
شکفته شو چو گل ای دل که گلعذار رسید
فراق دیدهٔ مخمور از شراب وصال
ز لعل یار به صهبای خوشگوار رسید
بپای لنگ و دل تنگ رفتم این ره را
دلم بیار و روانم بدان دیار رسید
بسی جفا که ز اغیار بر دلم آمد
کنون نماند غمی یار غمگسار رسید
هر آنچه خواست دلم شد بمدّعا حاصل
هزار شکر به امید امیدوار رسید
دعای نیمشب فیض را که رد میشد
کنون اجابتی از لطف کردگار رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پایان فصل جدایی و فرا رسیدن زمان وصال و خوشی است. شاعر از رسیدن بهار، جوانه زدن گلها و نوای خوش بلبل سخن میگوید و به شادی و سروری که با وصال یار همراه است اشاره میکند. او احساس خوشی و آرامش را در دل خود حس میکند و با بازگشت یار، تمام دردها و رنجهای گذشته به فراموشی سپرده میشوند. همچنین، شاعر از دعا و امید به پاسخ مثبت خداوند برای برآورده شدن خواستهها و آرزوهایش سخن میگوید. به طور کلی، این شعر تصویرگر یک تحول و تغییر از غم به شادی و وصال است.