غزل شمارهٔ ۴۴۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گشتم به بحر و بر پی یار بی سیر
تا پای سعی آبله شد ماندم از سفر
بر خشک و بر گذشتم و جستم نشان وی
از وی نشان نداد نه خشکی مرا نه تر
از هر که شد دچار گرفتم سراغ او
کز یار بینشان چه دهد بیخبر خبر
جانم به لب رسید و نیامد بسر مرا
کس دیده مردهٔ نرسد عمر او بسر
آمد سحر بخواب من آن دزد خواب من
هم دزد را گرفتم و هم خواب را سحر
گفتم ز من چه خواهی و گفتا که جان و دل
گفتم که حاضر است بیا هر دو را ببر
بگرفت جان و دل ز من آن یار دلنواز
او جای خود گرفت و شدم من ز خود بدر
آیم اگر بخویش دگر باره جان دهم
آن خواب را که روزی من شد در آن سحر
گفتم به فیض خواب ز بیداریت بهست
اینک بخواب دیدی بیداری دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جستجوی یار خود در دریا و خشکی صحبت میکند و میگوید که برای یافتن او هر تلاشی کرده است. او در این راه به شدت خسته و ناامید شده و به مرگ نزدیک میشود. در نهایت، در خواب، دزدی را میبیند که هم خوابش را دزدیده و هم جان و دلش را. شاعر با دزد صحبت میکند و به او میگوید که جان و دلش حاضر است. دزد جان و دلش را میگیرد و شاعر از خود بیخود میشود. او به این فکر میکند که اگر دوباره خود را پیدا کند، باز هم جانش را فدای خواب خود خواهد کرد. در پایان، شاعر به اهمیت خواب و بیداری اشاره میکند و میگوید که خوابش به او دنیای جدیدی را نشان داده است.