نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گوشهٔ چشمی بسوی دردمندان کن بناز

تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز

آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت

باز می‌آید بخود چشمی کند گر باز باز

ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد

عاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز

چون بخاطر بگذرانی اینکه راهی سر دهی

در زمان آن ناز را‌ آیند جان‌ها بیشواز

مست بیرون آی و از مستان عشقت جان طلب

نا کند جان‌ها بسویت بهر سبقت تر کتاز

چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف

چون گذر آری بعمری بر اسیران نیاز

چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمی

تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز

بر درت خوار ایستاده از تو خواهم یکنظر

ای بصد تمکین نشسته بر سریر عزّ و ناز

آنکه رویت دیده یکباره دگر بنماش روی

تا کند چشمی بروی دلگشایت باز باز

چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تو

دل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز

در فراق خود مسوزانم بده کامم ز وصل

رحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز

روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غم

در فراقت فیض را تا چند داری در گداز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و دلمردگی ناشی از فراق معشوق است. شاعر از معشوق می‌خواهد که نگاهی به دردمندان بکند و خود را در آئینه نیاز تماشا کند. او به زیبایی و ناز معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عاشقانی که به او توجه کنند، می‌توانند از ناز او بهره‌مند شوند. شاعر در حسرت وصال و ترس از جدایی به سر می‌برد و از معشوق می‌خواهد که در فراق، او را زجر نکند و به او رحم کند. در نهایت، شاعر از معشوق درخواست می‌کند که جمال آتشینش را به نمایش بگذارد تا غم او را بسوزاند و او را از دردی که تحمل می‌کند، نجات دهد.