غزل شمارهٔ ۴۷۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
درد دل ما ز یار ما پرس
احوال نهان ز آشنا پرس
چون بنده خدای را شناسد
اوصاف خدا هم از خدا پرس
سرّ اسماء ملک نداند
او ادنی راز مصطفی پرس
رازی که خدا بمصطفی گفت
از غیر مجوز مرتضا پرس
کی میداند اسیر تقدیر
اسرار قدر هم از قضا پرس
این مسئله متقیان ندانند
افسانهٔ عشق را ز ما پرس
سر را از کبر ساز خالی
آنگاه سخن ز کبریا پرس
زین شیفته حال دل چه پرسی
زان زلف بجو و از صبا پرس
گر فیض خمش کند ز گفتن
سر خمشی ز گفتها پرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد دل و پرسشهایی درباره عشق، خدا و شناخت الهی اشاره دارد. شاعر به مخاطب توصیه میکند تا از آشناها و افرادی که میتوانند اطلاعاتی درباره خدا و رازهای مقدس بدهند، سوال کند. او بیان میکند که شناخت خداوند و اوصافش باید از راه شناخت بندهاش، یعنی پیامبر (مصطفی)، به دست آید. همچنین به اهمیت humility (تواضع) اشاره میکند و میگوید برای درک عمیقتری از معانی الهی، انسان باید دلش را از کبر خالی کند. در نهایت، از معشوق و عشق و رازهای دل نیز صحبت میکند و میگوید اگر در این باره سکوت کرد، باید به سکوتهایش دقت کرد.