غزل شمارهٔ ۵۱۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر سر خستهات بیا دم نزع
تا ترا سر نهم بپا دم نزع
تا که جانرا بپایت افشانم
قدمی رنجه کن بیا دم نزع
زندگی را ز سر دگر گیرم
پرسشی گر کنی مرا دم نزع
آرزوی دل آن بود ای جان
که به بینم رخ ترا دم نزع
نفس باز پس به پیشت اگر
بسپارم خوشا خوشا دم نزع
پیشتر آئی ار دمی خوشتر
که ندارد اثر دوا دم نزع
تا نفس هست ذکر دوست کنم
فیض در خدمتست تا دم نزع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و محبت صحبت میکند و در لحظات پایانی زندگی خود به معشوق مینگرد. او از معشوق میخواهد که به سوی او بیاید تا جان خود را برایش فدا کند و از او باری دیگر زندگی را بگیرد. شاعر به آرزوی دیدار چهره معشوقش اشاره میکند و بیان میکند که اگر نفسش به پایان برسد، همواره یاد او را در دل خواهد داشت. در نهایت، او تأکید میکند که تا زمانی که نفس دارد، نام دوست را ذکر خواهد کرد و از لحظاتش در کنار معشوق بهرهمند است.