غزل شمارهٔ ۵۱۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان اسیر محنت و غم دل قرین درد و داغ
بیدماغم بیدماغم بیدماغم بیدماغ
میشود از قصه خون وز دیده میآید برون
لحظه لحظه میخورم از خون دل چندین ایاغ
در درونم لاله هست و گل ز یمن داغها
وز برون نه گشت صحرا خواهم و نه سیر باغ
شد ملول از صحبت جان سوزم از پیشم برفت
از که گیرم این دل گم گشته را یا رب سراغ
دل بفرمانم نشد تا چند بتوان داد پند
زین غم جانسوز سر تا پای گشتم داغ داغ
از مراد خود گذشتم هرچه خواهد گو بشو
خواهش آن بیغمان من دارم از خواهش فراغ
من بخود درمانده و بیچاره با صد درد و غم
دم بدم بیدردی آید گیرد از حالم سراغ
مهربانیهای دم سردان بسی سرد است سرد
گرمی این بیغمان سوزندهتر از سوز داغ
آنکه از حال دلم پرسید گوید کو جواب
ای برادر رحم کن بر فیض بیدل کو دماغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عمیق شاعر است که از مشقتها و غمهای دل شکایت میکند. او از احساس درونیاش میگوید که پر از گل و لاله است، اما برونش از لحاظ عاطفی خالی و بیثمر است. به نظر میرسد که شاعر از صحبتهای دیگران و دردهایش ملول شده و دلش همچنان گم مانده است. او در جستجوی آرامش و رهایی از غمهای جانسوزش است، اما نمیتواند راهی برای بهبود وضعیت خود پیدا کند. شاعر از مهربانیهای بیحاصل و سرد دیگران نیز ناامید است و در نهایت، از برادرش میخواهد که رحم کرده و درکش کند.