غزل شمارهٔ ۵۱۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عشق تو نرهیدم که گفت رست دروغ
چرا کنند چنین تهمتی بدست دروغ
که گفت دل بسر زلف دیگری بستم
خداش در نگشاید چنانکه بست دروغ
که گفت با دیگری بود مست و می در دست
کجا و کی؟ دیگری که؟ چه می؟ چه مست؟ دروغ
دروغ کس مشنو با تو من بگویم راست
نه راستست که بر عاشق تو بست دروغ
بمهر غیر نیالودهام دل و جان را
هر آنچه در حق من گفتهاند هست دروغ
ز فیض پرس اگر حرف راست میپرسی
که هرگزش بزبان در نبوده است دروغ
ز راستان سخن راست پرس و راست شنو
مگو و مشنو و باور مکن بد است دروغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفاداری صحبت میکند. شاعر به این مسئله اشاره دارد که افرادی به او تهمت زدهاند و سخنان نادرستی درباره عشق او به دیگری گفتهاند. او تأکید میکند که این حرفها دروغ است و هیچ چیزی از عشق او به معشوقش ناپاک نیست. او از مخاطب میخواهد که حقیقت را از افرادی که راست میگویند، بپرسد و به دروغها توجه نکند. در نهایت، شاعر بر صداقت و وفاداری خود تأکید میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند به عشق واقعی او خدشهای وارد کند.