غزل شمارهٔ ۵۴۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بوی گلزار هوست قصه عشق
میبرد سوی دوست قصهٔ عشق
میکشد رفته رفته جان از تن
مغز گیرد ز پوست قصهٔ عشق
ای که صد چاک در دلست ترا
چاک دلرا رفوست قصهٔ عشق
هست در ذکر حق نهان مستی
می حق را کدوست قصهٔ عشق
هر که دارد ز حق بدل شوقی
بردش سوی دوست قصهٔ عشق
دم بدم رو بسوی حق دارد
هر کرا گفت گوست قصهٔ عشق
هر سر موی من کند شکری
که مرا موبموست قصهٔ عشق
روبروی خدا بود عاشق
که جهان پشت و روست قصهٔ عشق
یکنفس ذکر حق ز دست مده
دوست دارد چو دوست قصهٔ عشق
گلستان حق و بوی گل ذکرش
حق محیط است وجوست قصهٔ عشق
خام افسرده بهرهٔ نبرد
پختگانرا نکوست قصهٔ عشق
ذکر حق فیض بوی حق دارد
گل گلزار اوست قصهٔعشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و ارتباط عمیق آن با خدا و حقیقت است. به تصویر کشیده میشود که عشق میتواند جان را از تن بکند و در دل چاکهایی ایجاد کند. عشق به خدا به معنای مستی و شور و شوق است که هر کس در آن غوطهور باشد، به سوی دوست حقیقی خود سوق داده میشود. اشاره میشود که عشق واقعی باید در ذکر خداوند نمایان شود و افرادی که در عشق پخته شدهاند، از این فیض بهرهمند خواهند شد. به طور کلی، این شعر عشق را به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت و نزدیکی به خدا توصیف میکند.