غزل شمارهٔ ۵۴۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عاشق که بود غلام معشوق
سرمست علیالدوام معشوق
از خویشتنش خبر نباشد
دایم مست مدام معشوق
مستی نکند ز آب انگور
مستیش همه ز جام معشوق
برخواسته از سر دو عالم
پابنده شده بدام معشوق
از کام و هوای خویش رسته
کامش همه گشته کام معشوق
گامی ننهاده هیچ جائی
جز بر آثار گام معشوق
گم کرده نشان و نام خود را
گشته است نشان بنام معشوق
وحشی صفت از جهان رمیده
وز جان و دلست رام معشوق
گوش هر قوم با سروشی است
گوش فیض و پیام معشوق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق عمیق و سرمست کننده معشوق اشاره میکند. عاشق به قدری در عشق غرق شده که از خود بیخبر است و تمام وجودش را تقدیم معشوق کرده است. مستی او نه از شراب، بلکه از جاذبه و زیبایی معشوق نشأت میگیرد. او از دنیا و دلتنگیهایش فاصله گرفته و بهطور کامل در دنیای عشق معشوق غرق شده است. هر قدمی که برمیدارد، بهدنبال آثار معشوق است و هویتش را در عشق به او گم کرده است. در نهایت، عشق او چنان عمیق است که همه چیز را تحت تأثیر قرار داده و او را از هرجهانی دور کرده و به دام معشوق کشانده است.