غزل شمارهٔ ۵۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در وصل تو میزنند احباب
تاب هجران نماندشان بشتاب
بی تو جان تا بکی تواند زیست
دل بیچاره چند آرد تاب
بنماآفتابرا بسی ابر
بگشا از جمال خویش نقاب
تا بمانند عاقلان حیران
خشک مغزان شوند اولواالالباب
پیشوایان شوند تازه مرید
شیب را نو کنند عهد شباب
بنده و خواجه در هم آمیزند
یتفانی العبید فی الارباب
باخودآیند بیخودان هوا
هوشیاران شوند مست و خراب
نه بصر ماند از اولوا الابصار
نه ادب آید از اولوا الالباب
اینچنین روزی ار شود روزی
لیس فیض یری والااصجاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نوعی از عشق و دوری اشاره میکند. او میگوید که دوستانش از دوری معشوق نمیتوانند تاب بیاورند و به سرعت به سوی او میآیند. بیمعشوق، زندگی سخت و طاقتفرساست و دل نمیتواند بیش از این تحمل کند. شاعر از زیبایی معشوق میخواهد که خود را نمایان کند تا عقلمندان و هوشیاران به حیرت بیفتند و از این حیرت تغییر کنند و به عشق و شادابی جوانی بازگردند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که در آن روز خاص، هیچ فضیلتی نیست و همه در عشق غرق خواهند شد.