غزل شمارهٔ ۵۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گفتمش دل بر آتش تو کباب
گفت جانها زماست در تب و تاب
گفتمش اضطراب دلها چیست
گفت آرام سینه های کباب
گفتمش اشک راه خوابم بست
گفت کی بود عاشقانرا خواب
گفتمش بهر عاشقان چکنی
گفت بر گیرم از جمال نقاب
گفتمش پرده جمال تو چیست
گفت بگذر زخویشتن در ایاب
گفتمش تاب آن جمالم نیست
گفت چون بی تو گردی اری تاب
گفتمش باده لب لعلت
گفت از حسرتش توان شد آب
گفتمش تشنهٔ وصال توام
گفت زین می کسی نشد سیراب
گفتمش جان و دل فدا کردم
گفت آری چنین کنند احباب
گفتمش مرد فیض در غم تو
گفت طوبی لهم و حسن مآب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با معشوق صحبت میکند و از احساسات درونی خود مانند عشق، اضطراب، و تشنگی وصال سخن میگوید. معشوق در پاسخ به او توضیح میدهد که عاشقان همواره در تب و تاب هستند و هرگز نمیخوابند. شاعر از کنجکاوی درباره زیبایی معشوق میپرسد و معشوق به او میگوید که باید از خود بگذرد تا به حقیقت جمال او پی ببرد. همچنین، شاعر به حسرت و عطش خود در عشق اشاره میکند و معشوق تأکید میکند که هیچکس با این می عشق سیراب نشده است. در پایان، حالت غم و شادی عاشقان را در این راه بیان میکند.