غزل شمارهٔ ۵۸۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
میدمد هر دم خیالت روحی اندر قالبم
روز میگردد ز خورشید دلافروزت شبم
میتپد دل شمع رویت را چو میبینم ز دور
چون شدی نزدیک چون پروانه در تاب و تبم
من که تاب دیدن رویت نمیآرم چسان
طاقت آن باشدم تا لب گذاری بر لبم
چون خیالت دم بدم در اضطراب آرد مرا
پس وصالت تا چه خواهد کرد با روز و شبم
جان و دل سوزد فراقت وصل دین غارت کند
ای فدایت جان و دل وصل تو دین و مذهبم
با تو بودن بیتو بودن هیچیک مقدور نیست
چارهٔ سازد مگر فریاد یارب یاربم
نیست پایانی رهت را راه خود مقصود نیست
ماندهام حیران ندانم چیست آخر مطلبم
فیض عشقست این شکایت ترک کن تسلیم شو
مهر ورزم جان کنم تا هست جان در قالبم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس عمیق عشق و اشتیاق خود برای معشوق اشاره میکند. او از تأثیر خیالات معشوق بر زندگیاش صحبت میکند و میگوید که هر لحظه در فکر اوست. دلش آرزوی دیدن چهره معشوق را دارد و نمیتواند تحمل دوریاش را بکند. او از سختی جدایی و سوزش جان و دلش میگوید و در عین حال به این نکته اشاره میکند که بودن با معشوق و نبودن او هیچ کدام برایش قابل تحمل نیست. در نهایت، شاعر میفهمد که عشق به معشوق آنقدر عمیق است که نه تنها درد جدایی را تحمل میکند، بلکه این عشق را دین و مذهب خود میداند.