غزل شمارهٔ ۵۸۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا بعشق تو جان و دل بستم
رستم از خویش و با تو پیوستم
تا بروی تو چشم بگشادم
کافرم گر بغیر دل بستم
تا بدیدم گشایش لطفت
بر دل انوار قهر را بستم
مزهٔ قهر یافتم در لطف
لطف در قهر هم مزیدستم
هوشیارم کنی گه مستی
هم ز تو هوشیار و هم مستم
تو همانی که بودی از اول
من دم تو بکهنه پیوستم
هستی تو بذات تو قایم
من دمی نیستم دمی هستم
تو بلندی ز خویشتن داری
من بتو عالی و بخود پستم
فیض در کفر دید ایمان را
تا که زلفت فتاد در شستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این ابیات بیانگر عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش هستند. شاعر میگوید که تمام وجودش را فدای عشق محبوب کرده و حتی اگر به کفر و بیدینی برود، باز هم دل به او بسته است. او از لطافت و قهر محبوب لذت میبرد و در هر دو حالت، نیکویی و زیبایی را مشاهده میکند. شاعر همواره در حالتی از هوشیاری و مستی به سر میبرد و نیروی عشقش او را به سمت محبوب میکشاند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که وجود او به وجود محبوب وابسته است و این وابستگی عمیقتر از هر چیزی در زندگیاش است.