نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۳ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کبیره‌ایست که خود را گمان کنم هستم

گناه دیگر آن کز می خودی مستم

گناه خویش خودم دوزخ خودم هم خود

اگر ز خویش برستم ز هول پل رستم

بروی من ز سوی حق گشود چندین در

ز سوی خویش دری چون بر وی خود بستم

ز خود اگر فکنم خویش را رسم بخدا

بوصل او نرسم تا بخویش یا بستم

بود بد دو جهان جمله در من و از من

ز هر بدی برهم گر ز خویشتن رستم

مگیر تو بر من مسکین اگر بدی کردم

که تو کریمی و من از خرد تهی دستم

اگرچه مستم با هوشیار همراهم

که گر ز پای درآیم بگیرد او دستم

شکار معرفت خویش را فکندم دام

برون نیامد ازین بحر جز تهی دستم

بپای مردی عشق ار شکست خویش دهم

چو فیض در صف مردان حق ز بر دستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره گناه و خودشناسی است. شاعر به خود می‌گوید که گناهانش ناشی از خودخواهی اوست و اگر بتواند از خود رهایی یابد، به حق نزدیک‌تر خواهد شد. او اشاره دارد که دنیا و تمام بدی‌ها در درون خود اوست و در تلاش برای شناخت خود است. همچنین، می‌فهمد که با وجود بی‌خبر بودن و مستی، همواره نوری از هوشیاری و آگاهی در درونش وجود دارد. در نهایت، او به عشق و تلاش برای رسیدن به معرفت و درک عمیق‌تری از خود تأکید می‌کند.