غزل شمارهٔ ۷۳۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا نگوئی هست آسان عشق را رهبر شدن
عشق را رهبر شدن هست از ملک برتر شدن
از ملک برتر شوی چون عشق را رهبر شوی
کار این کار است نه در عقل دانشور شدن
عشق بستد از ملک باج سجود آدمی
آدمی را داد تاج بر ملک سرور شدن
عشق دارد کار در عالم نه عقل و نی هنر
عشق ورز ار بایدت بهتر شدن مهتر شدن
در دو عالم عشق را نی در سرت گر عشق هست
ورنه باید چون خسان بر هر دری چاکر شدن
عشق باشد افسر شاهان قرین عشق شو
بر سر شاهان عالم خواهی از افسر شدن
اینمس قلب تو از علم و هنر کی زر شود
عشق اکسیر دلت را باید او را زر شدن
آتشی از عشق در خود زن بسوزان خویش را
بایدت جانا اگر سوی خدا رهبر شدن
میکشد سوی خدا عشق خدا منعم مکن
گر بگویم میتوان از عشق پیغمبر شدن
تا دهندت بار باری در حریم قدس عشق
سر بر آن در بایدت زد حلقه آن در شدن
عشق را محرم نهٔ تا این دو رنگی در تو هست
که ز شهوت آب و گاهی از غضب آذر شدن
بر زمین دل سحاب عشق میبارد سخن
فیض عاشق شو او اگر هی خوا سخن گستر شدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن درباره عشق و مقام والای آن صحبت میکند. نویسنده تأکید میکند که عشق از هر دانشی برتر است و راهنمایی آن تنها با عشق ممکن است. عشق به انسان عزت و شایستگی میدهد و او را به مقامهای بالا میرساند. در اینجا عشق به عنوان نیرویی توصیف میشود که میتواند فرد را به سوی خدا رهبر کند و از بندگیهای سطحی رهایی بخشد. نویسنده هشدار میدهد که بدون عشق، انسان مانند خسی بیارزش خواهد بود. همچنین عشق را به عنوان فرایندی میداند که انسان را به کمال و قرب الهی میرساند و بر ضرورت رهایی از تمایلات نفسانی تأکید میکند. در نهایت، عشق را همچون بارانی که بر زمین دل میبارد توصیف میکند که فیض و آگاهی میآورد.